بار دگر خداوند بر تمام کائنات متذکر میشود:
این است اشرف مخلوقات من:
حتی عزیزترینش را قربانی می کند :
پس بر او سجده کنید.
عید قربان مبارک.................

دختری تو سن ١۴ سالگی توی یه شهر دیگه غیر از تهران زندگی می کرد. با خانوادش که البته بابا نداشت ولی کمبود بابا را زیاد احساس می کرد. تو مقطع راهنمایی هم درس میخوند.
برای اولین با تو زندگی اش پسری رو دید که به نظر خودش اون همان کسی بود که میتونست عاشقش باشه و با هزاران راه که تو عالم نوجوانیش بلد بود انجام می داد تا اون طرف عشق اونو بفهمه و البته این را هم بگم که اون پسر هم همسایه دیوار به دیوار بود و هم پسر خاله ای که برای اولین بار بود که اون میدید .
خلاصه سرتونو در د نیارم این دختر همه جوره دل باخته بود و تمام لحظات رو به عشق اون پسر سر می کرد و ٢ سال این رابطه ادامه داشت تا این که تو مقطع سوم راهنمایی توی مدرسه یکی از همکلاسی ها اومد و به این خانوم گفت که یه پسری رو دوست داره و این دختر هم از احساس زیبای خودش گفت و ابراز وجود در مورد عشق به پسری رو به دوست تازه اش بیان کرد و اونا با هم دوسیشون بیشتر شد تا یه روز که دوستش اومد و گفت که از دوست پسرش ناراحته چون احساس میکنه با کسای دیگم رابطه داره و حالش بد بود .
دخترم خیلی دل داری داد دوستشو و گفت همه مثل دوست پسر تو نیستن واز عشق خودش حرف زد و گفت امیدوارم مثل دوست پسر من برای تو پیدا بشه و ازش پرسید عکس این پسر بی معرفت رو داره؟ گفت:آره برات میارم و البته تو خیابون شما هم زندگی می کنه.
گفت:دیگه هم نمی خواهم باهاش دوست باشم عکس و یه نامه براش نوشتم که ازت می خواهم ببری و بندازی توی خونشون و اون هم بخاطر دوست دل شکسته اش قبول کرد.
فردای اون روز عکس همراه نامه اومد و بدونه این که در نامه رو باز کنه چون توی مدرسه اگه پیدا می کردن تو دردسر می افتادن از مدرسه اومد بیرون و رفت سمت خیابون خودشون البته آدرس توی پاکت بود .
وارد خیابون که شد در پاکت رو باز کرد دید زده پلاک ٩١ و تعجب کرد آخه پلاک دوست پسر خودش بود و بعد عکس رو در آورد و دید بله این عکس عکس دوست خودشه و فقط خدا میدونه اون تو اون لحظه چه حالی بهش دست داد ولی با تمام وجود اون نامه رو انداخت تو خونه و با حالی زار رفت خونه و غیر از گریه کردن کاری از دستش بر نمی اومد آخه اونقدر بهش علاقه داشت که ترجیح می داد حرفی نزنه ولی با این داستان کنار اومدن براش سخت بود و ناراحت از اولین و تلخ ترین عشق .
البته تو اون مقطع براش عشق بود و از اون داستان دیگه اون حس و تپش قلب از حال خودش افتاد و فقط یک عادت بود.چون بعد از اون یک بار دیگم این پسر ضربه ای بد تر از اولی زد واون این بود که با دوست دختر تازه ای دیگه بدون اطلاع اون اومده بود خونه و اون به صورت اتفاقی اونها رو دید و این بار حالت خودش و خشم ازش رو نشون داد .
ولی گذشت اون دوران نوجوانی ولی اون به خودش می گفت من اون آدم عاشق رو که بتونم عاشقش باشم پیدا می کنم .
حالا به نظر شما این واقعا عشق بود؟
آیا می تونه عاشق بشه و یا عشقی تو این دنیا و بین آدمها یا آقایون پیدا کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


عشق اینه که من عاشق جنس مخالف باشم؟
عشق اینه که من عاشق آدمهایی باشم که بهشون نمی رسم؟
عشق اصلا تو ذهن من چیه؟
عشق نسبت به چه چیزی بیشتر برام معنای عشقو تعریف می کنه؟
اصلا معنی در مورد عشق دارم ویا میدونم؟
عشق رقص زندگی است
زندگی یک موهبت است:
خاکی است که گلهای سرخ عشق در آن شکوفا می شود.
عشق فی نفسه بسیار گرانبهاست_هدفی ندارد ولی تاثیری
شگرف دارد:لذت بخش است :سر مستی خاص خود را دارد.
منتها اینها هیج کدام مقصود عشق نیستند.
عشق تجارب نیست که در آن هدف و مقصدی مطرح باشد.
عشق دیوانگی خاص خود را نیز دارد.
تو می دانی در واقع معتقدی که بدون عشق شادی و لذت
وجود ندارد: بدون عشق زندگی معنا ندارد:بدون عشق احساس
تشنگی نا شناخته ای به تو دست میدهد:احساس به ثمر
نرسیدن.
بدون عشق انسان تهی است :هیچ چیز ندارد:
همچون صندوقی است بدون محتوا.
ولی. . . . . . . . . . . .
وقتی که به عشق نزدیک می شوی : ترسی بزرگ بر تو سایه
می افکند: شک و تردید ظهور میکند .
آیا اگر خودت را در عشق رها کنی و به دست آن بدهی :
امکان بازگشت برایت وجود خواهد داشت؟؟؟؟؟
آیا خواهی توانست هویت و شخصیت خود را حفظ کنی ؟؟؟؟؟
آیا گام نهادن در چنین وادی خطرناکی ارزشش را دارد؟؟؟؟؟
این همان دلهره لذت بخش عشق است...............

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو


